سلام دوباره دوستان خوبم... 
امروز که اردوگاه بودم
بچه ها داشتن یه سرود تمرین می کردن
یه لحظه نمی دونم چه جوری اشکم ریخت
توی حال و هوای خودم
بودم معمولا گاهی که به طور نا خواسته گریه م می گیره خودم خیلی متوجه نمی شم چون توی حال خودمم
یهو نازنین یکی از بچه های اردوگاه که پدر و مادرش از هم جدا شدن اومد زد به پشتم و گفت «زهرا جون چرا گریه میکنی» حواسم که سر جاش اومد دیدم صورتم خیسه خیسه بهش گفتم چیزی نیست سرما خوردم از چشام اشک میاد بعدش گفت « دوستت دارم و رفت» نمی دونم چرا امسال اینجوری شدم
یه حالت خاصی دارم یه جور یه حس که نمی دونم خوبه یا بد ... آقای م... می گفت خوبه که این حالتا رو داری...
فکر کردم چه قدر آدم بدیم که امامم زنده ست و انقدر به خودم و روحم و معنویتم بی تفاوتم یعنی من نه هممون هممون دل سنگ و بی تفاوت شدیم سال به سال که تولدش می شه یادش می افتیم که اِاِاِاِ امام زمانی هم هست!
خبر خبر
از این حال وهوا بیاین بیرون که عروسیه 

مهدی و حبیبه

یه اتفاق خوب و به یاد موندنیه خواهد شد...
ظهر امروز هم امید رفت واسه عروسی پسر عموش که تهرانه
در واقع پسر عمو و دختر عمه ش با هم ازدواج کرد و همین الانه الان زنگ زد و گفت رسیده تهران خوب خوشحالم صدای شلوغ کاری فامیلاشون داشت میومد دلم نیومد زیاد نگهش دارم 3 دقیقه و 4 ثانیه و با هم حرف زدیم و بعد رفت قراره امشب به همه خوش بگذره


وای اگه من اون جا بودم انقده انقده انقده شلوغ می کردم
تا همه خسته شن... 


خوب خوشحالم آخه خیلی وقت بود می گفت مرخصی نداره و نمی تونه بره عروسی ولی یهو تصمیم به رفتن گرفت
خیلی خوب بود نیاز به یه تحول و شادیه روحی داشت
( اینم یه موضوعی که فقط خودمو امید می دونیم) عروسی واسه آدم خاطرات خوب و شیرینی می ذاره...
خوب واسه آقا مهدی و حبیبه جون آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم خدا بهشون 
6 جین دختر و 6 جین پسر خوب و سالم و شیطون بده!

خوبه سال روز ازدواجشون مقارن میشه با یه پست از طرف من و امید گر چه من اونجا نیستم اما میدونم تبریک منو می پذیرن
خلاصه جونم براتون بگه خیلی برامون دعا کنید این دفعه تولد امامیه که زنده ست، می فهمه، می شنوه، گاهی کمکمون می کنه و نمی فهمیم اون بوده...
پس برامون خیلی دعا کنید بیشتر از همیشه واسه خوشبخت شدنمون واسه بهترین صلاحمون و برای با هم بودنمون.....
من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن

یعنی دارم اما نمی دونم چی بگم!![]()
چند روزه با امید حرف نزدم جفتمون بهم ریختیم![]()
نه!![]()
طبق معمول دعوا نشده. من ترس از آیندم داره خیلی اذیتم می کنه سعی کردم کنار بیام اما حس خلا و ناتوانی می کنم از دوری امید هم ناراحتم دیروز رفته بودم پیشه ... آقای م... واسه مشاوره آخییییییییییییش خیلی آروم شده بودم یه مشکلی هست من چه جوری به امید بگم که بیاد مشهد زندگی کنیم؟ فکر که می کنم میبینم برام سخته اونجا بودن دیروز با همکارم که حرف می زدم خیلی راهنماییم کرد. از امروز هم رفتم سر شغل جدید البته فعلا به عنوان کارآموزی « فروش بلیت هواپیمایی» شغل خیلی باکلاسیه خوشم اومد اما درگیری ذهنیم نمی ذاره خیلی از شرایطم لذت ببرم. دلم واسه امید تنگ شده...![]()
گیجم خیلی گیج نمی دونم چی کنم تو این روزا و شبا واسه آرامشم خیلی دعا کنید که حسابی از دستم دررفته ![]()
![]()

با عرض سلامی دوباره به شما دوستای خوبم از به خاطر تآخیر معذرت سرمون خیلی شلوغه جونم براتون بگه که پری روز من با سعیده (خواهر امید) صحبت کردم جاتون خالی خیلی خوب بود اون خیلی مهربونو خوبه یه کم با هم انگلیسی صحبت کردیم و اونم خیلی شاد و شر به نظر میاد دیگه این که امید یه کم توی خانوادش کدورت پیش اومده بود که به شکر خدا حل شد دیروزم که ما با ... آقای م... رفته بودیم یکی از پارکهای مشهد چون همایش (بهتر کارآیی مغز) رو داشتیم امروزم که من با اجازتون از صبح ساعت 8 تا 2 دانشگاه بودم عصر هم (یعنی الان) ساناز دوستم مهربونم که 13 ساله با هم دوستیم یعنی از اول ابتدایی بهم sms داد واقعا دیگه داشتم از خجالت آب می شدم خیلی وقت بود که ازش خبری نگرفته بودم و اظهار ناراحتی می کرد به ره حال معذرت خواهی کردم و عینه همیشه مثل یه خواهر مهربون باهام حرف زد ساناز خیلی دختر خوبیه توی این 13 سال واقعا با هم زندگی کردیم داداشش تازه ازدواج کرده و ما و ساناز اینا رابطه ی خانوادگی و خیلی خوبی با هم داریم بعدشم بابام اومد پیشمو یه کم در مورد زندگی بهتری داشتن درباره خودم و امید باهام حرف زد خدا رو شکر فعلا همه چی داره روال خوب خودشو طی می کنه واسمون دعا کنید تنهامون نذارید و دوستتون داریم
![]()
یه بار دیگه سلام و تولد علی (ع) اسوه ی عشق و مهربونی مبارک باشه. خوب شروع کنم؟
به جون جفتمون انقدر سرمون شلوغه که واقعا الانم به خاطر شماها نشستم به مطلب گذاشتن من که دانشگام شروع شد و هیچ راهی واسه عوض کردن کلاس های روز جمعه م پیدا نکردم کلاس های هوایپیمامم که می رم امید هم توی تنکابن به عنوان ادامه ی خدمتش داره ادامه به کار می ده منم که روزای فرد می رم اردوگاه واسه بچه های کارمندا مربیم اینو که قبلا توی پستها توضیح داده بودم جاتون خالی دیروز به همه ی مربیا توی اردوگاه بلیط های رایگان سرزمین موج های آبی رو رایگان دادن کسایی که مشهدن حتما می دونن کجا رو می گم اوناییم که مشهد نیستن حتما تبلیغاتاشو دیدن!
دیشب دلم خیلی دلم گرفته بود نمی دونم چرا گاهی دلم اینجور می گیره همچین می گیره که دلم می خواد داد بزنم حالت خفگی پیدا می کنم طبق نظرای یکی از دوستای خوبمون که توی نظر خصوصی گفته بودن که ما همه ی زندگیمون رو واسه همه تعریف نکنیم چون این یه موضوع خصوصیه می خواستم به حرفش گوش کنم دیروز یه دفتر گذاشتم جلوم و می خواستم همه ی دل تنگیمو توش بنویسم باورتون نمی شه با هر کلمه ش اشک می ریختم گاهی که به مهسا (دختر دایی پدر امید) فکر می کنم تصور می کنم با یه غول طرفم ازش می ترسم، می ترسم بیاد و امید رو ازم بگیره اما فعلا خدا رو شکر اون به امید اینا جواب رد داده و گفته می خواد درس بخونه دیشب اولای فیلم ترانه ی مادری بود که دیگه داشتم می ترکیدم قبلشم که مرگ تدریجی یک رویا رو دیده بودم خیلی رو احساساتم اثر گذاشت زنگ زدم به امید و جاتون خالی تا جایی که جا داشتم اشک ریختم و هق هق کردم امید عینه همیشه با آروم بودن و مهربونیو صمیمیتش منو آروم کرد دیشب دقیقا 1 ساعت با هم حرف زدیم همه ی حرفایی که روی دلم عقده شده بود رو بهش گفتم اشک ریختم و براش تعریف کردم اونم عینه همیشه با گرمیش به تموم حرفام اهمیت می داد و به من حسه خوبی دست داده بود همه چیزایی که می خواستم ازش بشنوم رو شنیدم و این برداشت رو کردم که امید واقعا یه مرده خوب و پر غروره و دقیقا این همون چیزیه که من از همسرم انتظار دارم اون منتظر فرصته تا بتونه همه چیو بگه! بهم ثابت کرد داره تموم تلاششو می کنه دیشب انقدر گریه کردم تا تقریبا آروم شدم حس در کنار امید بودن آرومم می کنه و امید هم اینو می فهمه و همیشه توی همه ی شرایط باهامه خیلی دوستش دارم و دعا می کنم که خدا منو لایق اون بدونه به هر حال امید عین همیشه کنارم بوده و آرومم میکنه واسه ی ما از خدا بخواید خیرمون رو در بهم رسیدن بدونه دوستتون داریم و هنوز
ما دو تا امید
زهرا

